از شوق دیدارت
یادت هست ؟
و امروز
مرده ی دیروزم
و خاکی از فردا
و فراموش شده ی چند روز بعد
از یاد روزهایت
و شبهایم
و از یاد خاطرات دیرین
خیلی وقت است
فواد مردست
شیرین .

اگر عشق را
پاسخ این است
با آخرین کلام
در آخرين ديدار
مرا چون شمعی نیمه جان
در معبر بادها بگذارید
.
کجا ریشه داشت ؟
که به وادی از خود فرو ماندنم
کشاند
آرزوهای من
مگر حباب بودند
که با تلنگری
به پوچی پیوست
کاش!
توانم بود
تا بگویم!
ای خوشه چین زمان
با داس بی رحم ات
درو کن
ساقه هایم را
سالهاست
از خشم داس تو
ریشه های من
در خاک
جایی ندارد
آرزوهای من
میوه های نارسند هنوز
به خاکم مسپارید !
میان بال های فرو افتاده ام
به اندازه ی دو بال پرستو
شوق پریدن خانه دارد
گرچه فرصتی نیست
و راه طولانی
خانه بی سقف
و هوا سخت طوفانی ست
به خاکم مسپارید !
آشیانم بر بال حریم عشق
خالی می ماند
هنگام جوانه زدن است
نمرده ام هنوز
به خاکم مسپارید !
به یاد دارند هنوز
کوچه باغ های خاطرات
وزن لرزان قدم هایمان را
و دفترهای کهنه ی درون گنجه
خراش خونین سیاه مشق هایمان را
خالی ست
جای ما هنوز
در کوچه پس کوچه های صمیمی و شاد
هنوز
گذر ما
گذر بی خیال ما
بر دیوار کوچه
باقیست .
...من تکثیر شده ٬
جسورانه در حیطه باد ایستاده بودم
که هر تکه ام بسویی پرتاب شد.
در پی تکه های گم شده براه افتادم
و اینک به اینجا رسیده ام ٬ جایی که به هر سوی
نگاه می کنم هم آغاز راه است
و هم پایان .